تبليغاتX
با تو حکایتی دگر


با تو حکایتی دگر

من مینویسم!پس هستم

 

باخودم فکر میکنم که

گاهی اوقات فکرکردن به بعضیها

ناخودآگاه لبخندی روی لبانت مینشاند!

چه حس زیبایی است!

چقدر دوست دارم این لبخندهای گاه بیگاه

وچقدر دوست  دارم این بعضیها را.....

دوستتان دارم*

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 13:52 توسط پارمیس| |

 

باران بیاید یانه

چترم باز باشد یانه

بی عشق

همیشه خیس بارانم!

اشک امانم نمیدهد!

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8:49 توسط پارمیس| |

 

می گفتی

عشق ایستادن در زیر باران نیست!

عشق یعنی اینکه دوست داشتنت

 چتری شود برای دیگری!

و او هرگز نفهمد چرا خیس نشد!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:58 توسط پارمیس| |

 

بارهابه تو گفته ام!

این دوست داشتن است که همه چیز را واقعی  میکند!

باورکن!

"عیدتان مبارک"

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:55 توسط پارمیس| |

 

حاضرم بمیرم

بمیرم تا من را زیر پلی دفن کنند که تو هر روز از رویش عبور میکنی!

آن وقت می توانم بی دغدغه هر روز ببینمت!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 8:48 توسط پارمیس| |

Design By : Night Melody